عزم کردن. [ ع َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) قصد کردن. آهنگ کردن : ز بعد یوسف ایوب صابر آمد بازبدهر بد صدوهفتاد و کرد عزم سفر.ناصرخسرو.گر کردی این عزم کسی را ز تفکرنفرین کندی هر کس بر آزر بتگر.ناصرخسرو.نکند باز رأی صید ملخ نکند شیر عزم زخم شکال.؟ ( از کلیله ودمنه ).همه سر عقلم و چون عزم کنم همه تن جان شوم ان شأاﷲ.خاقانی.چون نیست وجه زر نکنم عزم مکه بازجلباب نیستی به سر و تن درآورم.خاقانی.چون ملکان عزم ش...