کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : عرو
تلفظ بین المللی :
/ˈaːruː/
تلفظ :
['a:Ru:]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دانشنامه اسلامی
کلمات مرتبط
عرو بر
عرو دوشنی
عرو کمری
ذات عروس
رنگ عروس
رگ های عروق
العروه لاهل الخلوه و الجلوه
ساق عروس
ساق عروسان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
دانشنامه اسلامی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
عرو. [ ع َرْوْ] (ع ص ) خالی و پری . (منتهی الارب ). أنا عرو منه ؛ خالی از او هستم . فلان عرو من الذنوب ؛ بر او گناهی نیست . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || آنکه اهتمام امور نکند. (منتهی الارب ). کسی که به امر توجه نکند و اهتمام نورزد. (از اقرب الموارد). || (اِ) کرانه . (منتهی الارب ). ناحیه . (اقرب الموارد). ج ، أعراو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)....
فرهنگ فارسی
خالی و بری
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب]
تکرار در قرآن: ۳(بار)
wikialkb:
ریشه_عرو
کلمات مرتبط
عرو بر
عرو دوشنی
عرو کمری
ذات عروس
رنگ عروس
رگ های عروق
العروه لاهل الخلوه و الجلوه
ساق عروس
ساق عروسان
نظرات