معانی کلمه : عدسی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (زیستشناسی) جسمی عدسیشکل که در پشت مردمک چشم و جلو زجاجیه قرار دارد.
۲. (فیزیک) قطعهای شیشهای یا پلاستیکی که یک یا دو طرف آن محدب یا مقعر است و در دوربینها، ریزبینها، و دستگاههای عکاسی به کار میرود؛ عدسه.
۳. غذایی که از عدس پختهشده و بلغور تهیه میشود.
〈 عدسی چشم: (زیستشناسی) = عدسی
فرهنگ معین
( ~ .) [ ع - فا. ] ( ص نسب .) منسوب به عدس ؛ نوعی خوراکی که در آن عدس را با دسته ای از سبزی های معطر پخته سپس کوبیده و له می کنند و اگر پورة گوشت یا روغن در آن افزایند خوراکی لذیذ گردد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جسم شفاف محدب یا مقعری که سبب شکست نور شود
دانشنامه عمومی
(پارسی سره) مَژوک. برای نمونه "عدسی دوربین عکاسی" به پارسی می شود "مژوک فرتورانداز".
مترادف و متضاد
فرهنگستان زبان و ادب
{lens} [عمومی] جسم شفاف محدب یا مقعری که سبب شکست نور شود
