معانی کلمه : عجوز
لغت نامه دهخدا
عجوز. [ ع ُ ] (ع مص ) ناتوان گردیدن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || ترک دادن چیزی را که کردن آن واجب بود. || کاهلی کردن . (منتهی الارب ). || عجوز و گنده پیر گردیدن زن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. پیر شدن؛ کهنسال شدن زن.
۲. ناتوان شدن.
۱. پیرزن؛ زن کهنسال؛ گندهپیر؛ پیرزال.
۲. پیرمرد.
۱. پیرزن، زن کهن سال، گنده پیر، پیرزال.
۲. پیرمرد.
۱. پیر شدن، کهن سال شدن زن.
۲. ناتوان شدن.
۲. پیرمرد.
۱. پیر شدن، کهن سال شدن زن.
۲. ناتوان شدن.
فرهنگ فارسی
پیرزن، زن کهنسال، گنده پیر، پیرزال، برپیرمردنیزاطلاق میشود، زن پیرراعجوزه هم میگویند
( صفت ) ۱ - زن پیر پیرزن زن کلانسال جمع عجائز ( عجایز ) . ۲ - بردالعجوز .
ناتوان گردیدن ترک دادن چیزی را که کردن آن واجب بود
( صفت ) ۱ - زن پیر پیرزن زن کلانسال جمع عجائز ( عجایز ) . ۲ - بردالعجوز .
ناتوان گردیدن ترک دادن چیزی را که کردن آن واجب بود
