معانی کلمه : عارضی
لغت نامه دهخدا
عارضی . [ رِ ] (ص نسبی ) نسبت است به عارض ، مقابل اصلی ، چنانکه گویند سکون عارضی ، حرکت عارضی ، حوادث و آفات عارضی و آنچه لاحق شود به چیزی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ ذاتی] (فلسفه ) آنچه ثابت و اصلی نباشد.
۲. (حاصل مصدر ) [قدیمی] فرماندهِ لشکر بودن.
۲. (حاصل مصدر ) [قدیمی] فرماندهِ لشکر بودن.
فرهنگ معین
(رِ) [ ع - فا. ] (ص نسب .) عَرَضی ، غیراصلی .
( ~ .) [ ع - فا. ] (حامص .) عرض دادن لشکر، لشکرنویسی .
( ~ . ) [ ع - فا. ] (حامص . ) عرض دادن لشکر، لشکرنویسی .
(رِ ) [ ع - فا. ] (ص نسب . ) عَرَضی ، غیراصلی .
(رِ ) [ ع - فا. ] (ص نسب . ) عَرَضی ، غیراصلی .
فرهنگ فارسی
منسوب به عارض، آنچه که ثابت واصلی نباشد، مقابل اصلی وجوهری
عمل و شغل عارض عرض لشکر لشکر نویسی .
قمی صادقی کتابدار نویسنده : شاعر پیشه است و باردوی معلا رفت و آمد داشت طبع خوبی دارد .
عمل و شغل عارض عرض لشکر لشکر نویسی .
قمی صادقی کتابدار نویسنده : شاعر پیشه است و باردوی معلا رفت و آمد داشت طبع خوبی دارد .
