معانی کلمه : عادات
لغت نامه دهخدا
عادات. ( ع اِ ) ج ِ عادة. رجوع به عادت و عادة شود :
در این دخمه خفته ست شداد و عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد.برانداختم دخمه عاد را
گشادم در قصر شداد را.و رجوع به عاد شود.
در این دخمه خفته ست شداد و عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد.برانداختم دخمه عاد را
گشادم در قصر شداد را.و رجوع به عاد شود.
فرهنگ عمید
عادت#NAME?
= عادت
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ. ) ج . عادت .
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع عادت ۱ - خوییها اخلاق. ۲ - رسوم رسمها .
مترادف و متضاد
customs (اسم)
گمرک، عادات
habits (اسم)
عادات
traditions (اسم)
عادات
