معانی کلمه : طی کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(طَ یّ. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م . ) ۱ - گذشتن . ۲ - درنوردیدن . ۳ - مردن .
فرهنگ فارسی
۱ - گذشتن ( از راهی ) طی طریق کردن . ۲ - نوردیدن در نوردیدن پیچیدن ( بساط طومار ) . ۳ - مردن نفس آخر کشیدن . یا طی کردن قیمت چیزی را . در بهای آن توافق کردن . یا طی کردن نامه . در پیچیدن آن .
مترادف و متضاد
قطع کردن
قطعی کردن
پیمودن، درنوردیدن، عبور کردن
تمام کردن، گذراندن، گذرانیدن
۱. پیمودن، درنوردیدن، عبور کردن
۲. تمام کردن، گذراندن، گذرانیدن
۳. قطع کردن
۴. قطعی کردن
فرهنگ فارسی ساره
پیمودن، درنوردیدن، پوییدن
