معانی کلمه : طویل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دراز.
۲. (ادبی ) در عروض، بحری بر وزن فعولن مفاعیلن فعولن مفاعیلن.
۲. (ادبی ) در عروض، بحری بر وزن فعولن مفاعیلن فعولن مفاعیلن.
فرهنگ معین
(طَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - دراز، بلند. ۲ - یکی از بحور شعر عرب که وزن آن چهار بار «فعولن مفاعیلن » است .
فرهنگ فارسی
دراز، طوال وطیال جمع
۱ - دراز مقابل کوتاه جمع طوال . ۲ - بلند مرتفع . ۳ - دیر یاز : شب طویل . ۴ - قسمی از نبض و آن قوی و در طول ساعد باشد . ۵ - بازی پنجم از هفت بازی نرد . ۶ - یکی از بحور شعر عرب و وزن آن چهار بار فعولن مفاعلین است و در فارسی کمتر بدین وزن گفته اند .
دهی از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز .
۱ - دراز مقابل کوتاه جمع طوال . ۲ - بلند مرتفع . ۳ - دیر یاز : شب طویل . ۴ - قسمی از نبض و آن قوی و در طول ساعد باشد . ۵ - بازی پنجم از هفت بازی نرد . ۶ - یکی از بحور شعر عرب و وزن آن چهار بار فعولن مفاعلین است و در فارسی کمتر بدین وزن گفته اند .
دهی از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
دراز، ممتد
طولانی، مدید
کشیده، درازمدت
بلند، مرتفع ≠ قصیر
۱. بلند، مرتفع
۲. دراز، ممتد
۳. طولانی، مدید
۴. کشیده، درازمدت ≠ قصیر
۵. مفصل
۶. گسترده
واژه نامه بختیاریکا
دِرازولِه
