معانی کلمه : طول
لغت نامه دهخدا
طول . (ع ص ، اِ) ج ِ اطول و طولی ̍.
طول . (ع مص ) دراز شدن . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ) (زوزنی ) (تاج المصادر).
طول . [ طَ وَ ] (ع اِمص ) درازی لفج برین شتر، یا عام است . (منتهی الارب ). درازی در لب بالائین شتر. (منتخب اللغات ).
فرهنگ عمید
۱. قدرت؛ توانگری.
۲. فزونی.
۳. عطا؛ احسان.
فرهنگ معین
[ ع . ] 1 - (مص ل .) دراز شدن ، مدت دار شدن . 2 - (اِمص .) درازی .
( ~.) [ ع . ] (مص ل .) 1 - منت نهادن بر کسی . 2 - فزونی جستن بر کسی . 3 - احسان کردن .
(طَ یا طُ) [ ع . ] (اِمص .) 1 - زیادت ، فزونی . 2 - علو. 3 - وسعت ، فراخی . 4 - قدرت ، توانگری .
فرهنگ فارسی
درازشدن، درازی، نقیض کوتاهی، مقابل عرض(پهنا )
۱ - منت نهادن بر کسی . ۲ - فزونی جستن بر کسی . ۳ - احسان کردن .
دراز شدن زوزنی
۱ - منت نهادن بر کسی . ۲ - فزونی جستن بر کسی . ۳ - احسان کردن .
دراز شدن زوزنی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
ضلعبزرگتر
دیرش، مدت، زمان
درازا، درازی ≠ پهنا، عرض
۱. درازا، درازی
۲. ضلعبزرگتر
۳. دیرش، مدت، زمان ≠ پهنا، عرض
۴. امتداد، مسافت، بعد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
درازا، درازنا
واژه نامه بختیاریکا
کَشار؛ وَر
فرهنگستان زبان و ادب
{length} [فیزیک] یکی از هفت کمیت اصلی فیزیک که یکای آن در دستگاه SI متر است
متـ . درازا
[ریاضی] ← طول نقطه
[ریاضی] ← طول نقطه
