معانی کلمه : طعن
لغت نامه دهخدا
طعن . [ طُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ طعین ، به معنی طاعون زده .
فرهنگ عمید
۱. = طعنه
۲. [قدیمی] نیزه زدن.
〈 طعن کردن: (مصدر لازم) [قدیمی] سرزنش کردن؛ عیب کردن؛ ملامت کردن.
۱. = طعنه
۲. [قدیمی] نیزه زدن.
* طعن کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی] سرزنش کردن، عیب کردن، ملامت کردن.
۲. [قدیمی] نیزه زدن.
* طعن کردن: (مصدر لازم ) [قدیمی] سرزنش کردن، عیب کردن، ملامت کردن.
فرهنگ معین
(طَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - نیزه زدن . ۲ - سرزنش کردن . ۳ - کنایه زدن .
فرهنگ فارسی
نیزه زدن، عیب کسی راگفتن، کسی رابه سخن رنجاندن، کنایه زدن، سرزنش کردن
۱ - ( مصدر ) نیزه زدن . ۲ - عیب کسی را گفتن سرزنش کردن ملامت کردن . ۳ - کنایه زدن کنایه گفتن . ۴ - ( اسم ) نیزه زنی . ۵ - عیب جویی عیب گویی . ۶ - سرزنش ملامت .
جمع طعین . طاعون زده .
۱ - ( مصدر ) نیزه زدن . ۲ - عیب کسی را گفتن سرزنش کردن ملامت کردن . ۳ - کنایه زدن کنایه گفتن . ۴ - ( اسم ) نیزه زنی . ۵ - عیب جویی عیب گویی . ۶ - سرزنش ملامت .
جمع طعین . طاعون زده .
مترادف و متضاد
۱. زخمزبان، سرزنش، طعنه، عیبجویی، کنایه، گوشه، ملامت
۲. عیب گفتن، سرزنش کردن، کنایه زدن
۳. نیزه زدن
۴. نیزهزنی
invective (اسم)
پرخاش، طعنه، طعن، سخن حمله امیز، ناسزا گویی
