طعم . [ طُ ] (ع مص )چشیدن . || قادر شدن بر چیزی . یقال : طعم علیه طعماً. توانستن . || مغز بهم رسانیدن استخوان . || و گویند: مایطعم آکل ُ هذا؛ یعنی سیر نمیشود خورنده ٔ آن . (منتهی الارب ) (آنندراج )....
فرهنگ عمید
مزه#NAME?
= مزه
فرهنگ معین
(طَ عْ ) [ ع . ] (اِ. ) مزه . ج . طعوم .
فرهنگ فارسی
مزه، آنچه که ازچشیدن یانوشیدن چیزی احساس شود، جمع طعمه ۱ - خوردنی خوراک غذا جمع : طعم . ۲ - تیولی که از محل خالصه های دیوان می دادند ( دوره سلجوقیان ) . جمع طعمه
[ویکی الکتاب] معنی عَذْبٌ: آب خوش طعم -آب پاکیزه وخالصمعنی فُرَاتٌ: گوارا (اگر در مورد آب به کار رود منظور آبی بسیار خوش طعم می باشدیا آبی است که سوز عطش را میشکند ، و یا آبی است که خنک باشد . )معنی أَذَقْنَا: بچشانیم (کلمه ذوق - که فعل اذقنا از آن گرفته شده - به معنای آن است که چیزی را برای اینکه بفهمی چه طعمی دارد در دهان بگذاری . و اگر خدای سبحان درعبارت "وَلَئِنْ أَذَقْنَا ﭐلْإِنْسَانَ مِنَّا ...