معانی کلمه : طافح
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
مست.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (ص . ) مست شرابخواره که از خود خبر ندارد.
فرهنگ فارسی
مست پرازشراب، آنکه شراب بسیارخورده مست مست باشد
مست شرابخواره که از خود خبر ندارد . یا مست طافح . سیاه مست مست مست .
مست پر از شراب که از خود خبر ندارد
مست شرابخواره که از خود خبر ندارد . یا مست طافح . سیاه مست مست مست .
مست پر از شراب که از خود خبر ندارد
مترادف و متضاد
شرابباره، دائمالخمر
بیخود، شرابخواره، مدهوش، مست، سیاهمست، کچول
۱. بیخود، شرابخواره، مدهوش، مست، سیاهمست، کچول
۲. شرابباره، دائمالخمر
