معانی کلمه : طارم
لغت نامه دهخدا
طارم . [ رَ ] (اِخ ) یکی از اجداد ایسن قتلغ از امراء عصر سلطان محمد خدابنده . (ذیل جامع التواریخ حافظ ابرو ص 5).
فرهنگ عمید
۱. خرگاه، سراپرده.
۲. گنبد.
۳. خانۀ چوبی.
۴. نردۀ چوبی یا فلزی.
۵. چوب بستی که برای تاک درست می کنند.
* طارم اخضر: [قدیمی، مجاز] آسمان.
* طارم اطلس: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
* طارم اعلی: [قدیمی، مجاز] آسمان، فلک، عرش برین.
* طارم فیروزه: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
* طارم نیلگون: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
۲. گنبد.
۳. خانۀ چوبی.
۴. نردۀ چوبی یا فلزی.
۵. چوب بستی که برای تاک درست می کنند.
* طارم اخضر: [قدیمی، مجاز] آسمان.
* طارم اطلس: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
* طارم اعلی: [قدیمی، مجاز] آسمان، فلک، عرش برین.
* طارم فیروزه: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
* طارم نیلگون: [قدیمی، مجاز] = * طارم اخضر
فرهنگ معین
(رَ ) [ معر. ] (اِ. ) تارم ، خرگاه ، سراپرده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تارم
محجر
ایوان
خیمه، خرگاه
داربست، داربند
خانهچوبین، کلبه
آسمان، سپهر، فلک
۱. تارم
۲. محجر
۳. خانهچوبین، کلبه
۴. داربست، داربند
۵. آسمان، سپهر، فلک
۶. خیمه، خرگاه
۷. ایوان
