معانی کلمه : ضابط
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. حفظ کننده، نگه دارنده.
۲. [قدیمی] حاکم، قائد.
۳. [قدیمی] قوی، نیرومند.
۴. [قدیمی] باهوش.
۲. [قدیمی] حاکم، قائد.
۳. [قدیمی] قوی، نیرومند.
۴. [قدیمی] باهوش.
فرهنگ معین
(بِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - نگاه دارنده ، حفظ کننده . ۲ - شحنه . ۳ - حاکم . ج . ضوابط .
فرهنگ فارسی
حفظ کننده، نگاهدارنده، حاکم، قائد، قوی، نیرومند، مردباهوش
۱ - نگاهدارنده حفظ کننده . ۲ - آن که شهری را از جانب سلطان اداره کند شحنه . ۳ - حاکم والی . ۴ - ( درایه ) متقن مثبت . ۵ - نیرومند قوی . ۶ - محصل مالیات . ۷ - ممیز و مفتش حساب . ۸ - مباشر جمع : ضابطین ضباط ضوابط.
فراهم آورنده نگاهدارنده نگاهدارنده چیزی آنکه ضبط مدینه وسیاست آن را از طرف سلطان بس باشد
۱ - نگاهدارنده حفظ کننده . ۲ - آن که شهری را از جانب سلطان اداره کند شحنه . ۳ - حاکم والی . ۴ - ( درایه ) متقن مثبت . ۵ - نیرومند قوی . ۶ - محصل مالیات . ۷ - ممیز و مفتش حساب . ۸ - مباشر جمع : ضابطین ضباط ضوابط.
فراهم آورنده نگاهدارنده نگاهدارنده چیزی آنکه ضبط مدینه وسیاست آن را از طرف سلطان بس باشد
مترادف و متضاد
مباشر
محصل، ممیز
حاکم، والی
پاسبان، پلیس، شحنه، شرطه
۱. بایگان
۲. پاسبان، پلیس، شحنه، شرطه
۳. محصل، ممیز
۴. مباشر
۵. حاکم، والی
