معانی کلمه : صیاح
لغت نامه دهخدا
صیاح . [ص َی ْ یا ] (اِخ ) از ستارگان ، و از ثوابت و از صور شمالی است . حارس الشمال . راعی الشاء. عرقوب الاسد. طاردةالبرد. درک الاسد. بقار. گاوچران . رجوع به ثوابت شود.
فرهنگ عمید
آواز بلند، بانگ.
فرهنگ معین
(ص ) [ ع . ] (مص ل . ) بانگ کردن ، آواز دادن .
فرهنگ فارسی
بانگ کردن، فریادکردن ، بانگ، آواز
۱ - ( مصدر ) یکدیگر را آواز دادن . ۲ - ( اسم ) آواز بلند . ۳ - نوحه فغان.
از ستارگان و از ثوابت و از صور شمالی است
۱ - ( مصدر ) یکدیگر را آواز دادن . ۲ - ( اسم ) آواز بلند . ۳ - نوحه فغان.
از ستارگان و از ثوابت و از صور شمالی است
