معانی کلمه : صوف
لغت نامه دهخدا
صوف . [ ص َ وِ ] (ع ص ) قچقار بسیارپشم . (منتهی الارب ).
صوف . [ ص َ ] (ع مص ) بسیارپشم شدن گوسپند. (منتهی الارب ). بسیارپشم شدن گوسفند پس از اندکی . (تاج المصادر بیهقی ). || میل کردن و به یکسو رفتن تیر از نشانه . (منتهی الارب ). کژ شدن تیر از نشانه . (تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ عمید
۱. پشم.
۲. لباس پشمی.
۲. لباس پشمی.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ. ) پشم ، از جنس پشم .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - پشم گوسفند و جز آن جمع : اصوات ( کم ) . ۲ - نوعی از پارچه پشمینه.
قچقار بسیار پشم
قچقار بسیار پشم
مترادف و متضاد
پشم
camlet (اسم)
شالی، صوف
pike perch (اسم)
صوف
