معانی کلمه : صندلی
لغت نامه دهخدا
صندلی . [ ص َ دَ ] (اِخ ) رجوع به صندلی غزنوی شود.
فرهنگ عمید
چهار پایۀ پشتی دار که بر روی آن می نشینند.
فرهنگ معین
(صَ دَ ) (اِمر. ) سندلی ، وسیله ای که روی آن می نشینند. ، ~ الکتریکی نوعی صندلی فلزی که از آن جریان برق عبور داده و برای اعدام به کار می برند. ، ~ چرخ دار نوعی صندلی دارای چرخ برای افراد معمول و بیمارانی که قادر به حرکت نیستند، ویلچر.
فرهنگ فارسی
شئ عموما چهارپایه که بر رویش می نشینند
( صفت اسم ) سندلی . یا صندلی بیدسته . صندلیی که دسته ندارد . یا صندلی دسته دار . صندلیی که دارای دسته است . یا صندلی راحتی . صندلیی که براحتی توان در آن نشست و پاها را دارز کرد .
( صفت اسم ) سندلی . یا صندلی بیدسته . صندلیی که دسته ندارد . یا صندلی دسته دار . صندلیی که دارای دسته است . یا صندلی راحتی . صندلیی که براحتی توان در آن نشست و پاها را دارز کرد .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: sandali
طاری: sendeli
طامه ای: sandali
طرقی: sendeli
کشه ای: sendeli
نطنزی: sandali
