معانی کلمه : صراف
لغت نامه دهخدا
صراف . [ ص ِ ] (ع مص ) بگشن آمدن سگ ماده . (زوزنی ). خواهش نر کردن سگ ماده . خوسه شدن سگ ماده . (از منتهی الارب ). || مبادلة. صرافة. فان الصراف مزاولة الصرف بین العین و الورق فی التفاضل بین النقود المختلفة. (الجماهر ص 242). || (ص ، اِ) ج ِ صَریْفَة. رجوع به صریفة شود.
فرهنگ عمید
۱. کسی که شغلش دادوستد پول یا عوض کردن پولی با پول دیگر است.
۲. [قدیمی] کسی که پول خوب را از بد جدا می کند، زرشناس: صراف سخن باش و سخن بیش مگو / چیزی که نپرسند تو از پیش مگو (سعدی: لغت نامه: صراف ).
۲. [قدیمی] کسی که پول خوب را از بد جدا می کند، زرشناس: صراف سخن باش و سخن بیش مگو / چیزی که نپرسند تو از پیش مگو (سعدی: لغت نامه: صراف ).
فرهنگ معین
(صَ رّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - کسی که پول نیک را از بد جدا کند. ۲ - کسی که کارش داد و ستد انواع پول است .
فرهنگ فارسی
صیرفی، زرشنا ، درم گزین، سره گر، کسی که پول خوب راازبدجدامیکند، کسی که شغلش دادوستدپول یاعوض کردن پول است
( صفت ) آن که پول نیک را از بد جدا کند سره گر نقاد ناقد . ۲ - کسی که به داد و ستد انواع پول پردازد صیرفی .
یکی از کبار مشایخ دور سلطان محمد خان و مریدان آق شمس الدین است
( صفت ) آن که پول نیک را از بد جدا کند سره گر نقاد ناقد . ۲ - کسی که به داد و ستد انواع پول پردازد صیرفی .
یکی از کبار مشایخ دور سلطان محمد خان و مریدان آق شمس الدین است
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
درمگزین، سرهگر، صیرفی، گوهرشناس، نقاد
