معنی کلمه : صراد
لغت نامه دهخدا
صراد. [ص ُ ] (اِخ ) ابن صرد، مکنی به ابونعیم . تابعی است .
صراد. [ ص ُ ] (اِخ ) موضعی است در شعر شماخ . (معجم البلدان ).
صراد. [ ص ُ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از صرد. (معجم البلدان ). رجوع به صرد شود.

صراد. [ص ُ ] (اِخ ) ابن صرد، مکنی به ابونعیم . تابعی است .
صراد. [ ص ُ ] (اِخ ) موضعی است در شعر شماخ . (معجم البلدان ).
صراد. [ ص ُ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از صرد. (معجم البلدان ). رجوع به صرد شود.