معانی کلمه : صبیح
لغت نامه دهخدا
صبیح . [ ص َ ] (اِخ ) مکنی به ابواحمد. تابعی است .
صبیح . [ص َ ] (اِخ ) مکنی به ابوالوسیم . تابعی و محدث است .
صبیح . [ ص َ ] (اِخ ) ابن قاسم کوفی مکنی به ابوالجهم . تابعی است .
فرهنگ عمید
۱. سفیدچهره.
۲. خوب رو، زیباروی، خوشگل، صاحب جمال.
۲. خوب رو، زیباروی، خوشگل، صاحب جمال.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] (ص . ) خوبرو و سفید چهره .
فرهنگ فارسی
سفیدچهره، خوبرو، زیباروی، خوشگل، صاحب جمال، صبیح المنظر: خوبرو، خوشرو، صبیح الوجه: خوشرو، زیباروی
( صفت ) خوبرو و سفید چهره مقابل ملیح . یا وجه صبیح . روی نیکو .
وی از صحابه و آزاد کرده حویطب بن عبدالعزیز و جد مادری محمد بن اسحاق است
( صفت ) خوبرو و سفید چهره مقابل ملیح . یا وجه صبیح . روی نیکو .
وی از صحابه و آزاد کرده حویطب بن عبدالعزیز و جد مادری محمد بن اسحاق است
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sabih) (عربی) (در قدیم) (به مجاز) زیبا و شاد ؛ خندان و خوشحال .
اسم: صبیح (پسر) (عربی) (تلفظ: sabih) (فارسی: صَبيح) (انگلیسی: sabih)
معنی: خندان و خوشحال، ( به مجاز ) زیبا و شاد
معنی: خندان و خوشحال، ( به مجاز ) زیبا و شاد
مترادف و متضاد
پریچهر، جمیل، خوبرو، خوشگل، زیبا، قشنگ ≠ ملیح
