شیرین کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) حلاوت دادن. با شیرینی و حلوا و میوه و جز آن دهان را شیرین ساختن : دهانت را شیرین کن. ( از یادداشت مؤلف ). احلاء. ( تاج المصادر بیهقی ) : بی موکل بی کشش از عشق دوست زآنکه شیرین کردن هر تلخ ازوست.مولوی.- شیرین کردن بادام ؛ کنایه ازشکرپوش کردن آن را. ( آنندراج ) : همچو آن بادام تلخی کز نمک شیرین کنندعاشقان را دلخوشی از خنده او داده اند.مخلص کاشی ( از آنندراج ).- شی...
فرهنگ فارسی
حلاوت دادن دهانت را شیرین کن .
مترادف و متضاد
sugar (فعل)شیرین کردن، با شکر مخلوط کردن، تبدیل به شکر کردنcandy (فعل)شیرین کردن، نباتی کردنsweeten (فعل)شیرین کردن، ملایم کردن، شیرین شدنsoften (فعل)کاستن، کم کردن، فرو نشاندن، شیرین کردن، خوابانیدن، ملایم کردن، نرم کردن، نرم شدن، اهسته تر کردنdulcify (فعل)اصلاح کردن، شیرین کردن، ملایم کردن...