معانی کلمه : شکنجه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آزار دادن کسی برای تنبیه، گرفتن اقرار، یا واداشتن به انجام کاری.
〈 شکنجه کردن: (مصدرمتعدی)
۱. شکنجه دادن؛ رنجوآزار دادن.
۲. آزار کردن متهم با آلات و ادوات شکنجه تا از او اقرار بگیرند.
فرهنگ معین
(ش کَ جَ یا جِ ) [ په . ] ۱ - (اِمص . ) آزردن ، اذیت کردن . ۲ - (اِ. ) رنج ، آزار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
رنج و آزار، عذاب، اذیت
۱ - ( اسم ) ایذائ اذیت تعذیب . ۲ - ( اسم ) آزار عذاب . ۳ - قید صحافی.
۱ - ( اسم ) ایذائ اذیت تعذیب . ۲ - ( اسم ) آزار عذاب . ۳ - قید صحافی.
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
آزار، اذیت، ایذاء، تعذی، تعذیب، زجر، سیاست، ضرب، عذاب
