معانی کلمه : شکستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(ش کَ تَ ) [ په . ] ۱ - (مص م . ) خرد کردن . ۲ - مغلوب ساختن . ۳ - تا کردن . ۴ - شکار کردن . ۵ - (مص ل . ) خرد شدن . ۶ - مغلوب شدن . ۷ - تعظیم کردن ، دو تا شدن . ۸ - تکیده شدن .
فرهنگ فارسی
گویش اصفهانی
تکیه ای: behmari
طاری: hemard(mun)
طامه ای: hamardan
طرقی: hemardmun
کشه ای: hemardmun
نطنزی: hamardan
مترادف و متضاد
تکسیر، کسر
درهمشکستن، مغلوب کردن، منهزم ساختن
اقاله، خردشدن، خرد کردن، ریزریز کردن، گسستن
۱. اقاله، خردشدن، خرد کردن، ریزریز کردن، گسستن
۲. تکسیر، کسر
۳. درهمشکستن، مغلوب کردن، منهزم ساختن
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( شُکِستِن ) شُک دادن؛ نهیب زدن
( شکِستِن(در اثر سایش) ) کِرچِنیدِن
اشکستِن؛ اِشکِنادِن ( اِشکَندن ) ؛ گیشگِنیدِن؛ تَکِستِن؛ دو جا کِردِن
( شکِستِن(در اثر سایش) ) کِرچِنیدِن
اشکستِن؛ اِشکِنادِن ( اِشکَندن ) ؛ گیشگِنیدِن؛ تَکِستِن؛ دو جا کِردِن
