معانی کلمه : شکست دادن
لغت نامه دهخدا
شکست دادن. [ ش ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شکستن :
به دست غلامان مستش دهم
به چوب شبانان شکستش دهم.|| منهزم کردن. مغلوب کردن. هزیمت دادن. دچار شکست ساختن : هزم ، هزیمت ؛ شکست دادن لشکر دشمن را. ( از یادداشت مؤلف ). منهزم کردن. ( ناظم الاطباء ).
به دست غلامان مستش دهم
به چوب شبانان شکستش دهم.|| منهزم کردن. مغلوب کردن. هزیمت دادن. دچار شکست ساختن : هزم ، هزیمت ؛ شکست دادن لشکر دشمن را. ( از یادداشت مؤلف ). منهزم کردن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مغلوب کردن پیروز شدن بر .
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
زِیدن وَستِن؛ لِفنیدِن؛ مالنیدِن
