شکرریز. [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ] ( نف مرکب ) شکرافشان. شکرریزنده. که شکر بریزد. که از او شکر ریزد، مثل نیشکر. ( از یادداشت مؤلف ) : یا ابوبکر تویی چون قصب شکّرریزوین یکی مؤذن خام آمده ای از خرغون.منجیک. || هر چیز شیرین ، چون خنده و تبسم و غیره. کنایه از شیرین و شکرین. ( از یادداشت مؤلف ). سخت شیرین و دلاویز : چون شکرریز خنده بگشایدخاک تا سالها شکر خاید.نظامی.لب از ناردانه دلاویزترزبان از طبرزد ...
فرهنگ عمید
۱. کسی که قند و نقل و نبات می سازد. ۲. [مجاز] شیرین گفتار. ۳. سخن شیرین و فصیح. ۴. [مجاز] لب معشوق.
فرهنگ معین
( ~ . ) [ سنس - فا. ] (ص فا. اِ. ) ۱ - شکرریزنده ، شکرافشان . ۲ - قناد، حلوایی . ۳ - (کن . ) سخن نغز. ۴ - (کن . ) آواز دلکش . ۵ - نثاری که در عروسی بر سر داماد و عروس کنند. ۶ - گریة شادی .
فرهنگ فارسی
کسی قندونقل ونبات ازشکربسازد، شیرین گفتار ۱ - شکر زیرنده شکر افشان . ۲ - قناد حلوایی . ۳ - سخن نغز . ۴ - آواز دلکش . ۵ - نثاری که در عروسی بر سر داماد و عروس کنند . ۶ - گریه شادی . یا شکر ریز طرب . گریه شادی .