معانی کلمه : شکردن
لغت نامه دهخدا
شکردن . [ ش ُ ک ُ دَ] (مص ) مردن . || قتل کردن و کشتن . (ناظم الاطباء). لغت و معانی آن مختصر به همین مأخذ است .
فرهنگ عمید
۱. جانوری را شکار کردن، شکار کردن: بفرمود تا پیش دریا برند / مگر مرغ و ماهی وُرا بشکرند (فردوسی: ۵/۳۴۴ )، .چو باز او شکرد، صید او چه کبک و چه گرگ / چو اسب او گذرد، راه او چه بحر و چه بر (انوری: ۲۱۰ ).
۲. [مجاز] مغلوب ساختن و درهم شکستن و خرد کردن دشمن.
۲. [مجاز] مغلوب ساختن و درهم شکستن و خرد کردن دشمن.
فرهنگ معین
(ش کَ دَ ) (مص م . ) ۱ - شکار کردن . ۲ - شکستن .
فرهنگ فارسی
شکارکردن، جانوری راشکارکردن، شکریدن، شکاریدن
( مصدر ) ( شکرد شکرد خواهد شکرد بشکر شکرنده شکرده ) ۱ - شکار کردن . ۲ - شکستن .
مردن یا قتل کردن و کشتن .
( مصدر ) ( شکرد شکرد خواهد شکرد بشکر شکرنده شکرده ) ۱ - شکار کردن . ۲ - شکستن .
مردن یا قتل کردن و کشتن .
