شناس.[ ش ِ ] ( اِمص ) اسم مصدر و مصدر دوم غیرمستعمل شناختن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به شناختن شود. || ( نف مرخم ) مخفف شناسنده. در کلمات مرکب بمعنی شناسنده آید. ( فرهنگ فارسی معین ). شناسنده و دریابنده وهمیشه بطور ترکیب استعمال میشود. ( ناظم الاطباء ). ترکیب ها:- آب شناس . آدم شناس. آلت شناس. اخترشناس. انجم شناس. انگل شناس. ایران شناس. ایزدشناس. بنده شناس. پرده شناس. پی شناس. جمجمه شناس. جنگل شناس...
فرهنگ عمید
۱. = شناختن ۲. شناسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خداشناس، زرشناس، سخن شناس، نکته شناس. ۳. (صفت ) آشنا.
فرهنگ معین
(ش ) (ص . ) (عا. ) آشنا.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) در کلمات مرکب به منی شناسنده آید : خداشناس سخن شناس . ۲ - ( صفت ) آشنا : فلان شناس است .
دانشنامه عمومی
شناس (بندر لنگه). شناس روستای بزرگی از توابع بخش مرکزی شهرستان بندر لنگه در استان هرمزگان واقع در جنوب ایران. این روستا در ده کیلومتری جنوب شرقی روستای ملو و در ۹ کیلومتری غرب بندر لنگه واقع شده است.فرودگاه بندرلنگه در شمال شناس واقع است.الوحیدی الخنجی، حسین بن علی بن احمد، «تاریخ لنجه»، چاپ دوم، دبی: دارالأمة للنشر والتوزیع، ۱۹۸۸ میلادی.محمد صدیق، عبدالرزاق، «صهوة الفارس فی تاریخ عرب فارس»، چاپ...
گویش مازنی
۱آشنا – دوست ۲فامیل – خویشاوند
/shenaas/ آشنا – دوست - فامیل – خویشاوند
فرهنگستان زبان و ادب
شن آس {sand mill} [مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] دستگاهی استوانه ای و قائم، حاوی شن، با میلۀ چرخان و دیسک (disc ) که آس مایه در آن می گردد
متـ . آسیای شنی