معانی کلمه : شفاف
لغت نامه دهخدا
شفاف . [ ش ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ شَفیف . (ناظم الاطباء). رجوع به شفیف شود.
فرهنگ عمید
ویژگی هرچیز لطیف و نازک که از پشت آن اشیای دیگر نمایان باشد، مانند بلور و شیشه.
فرهنگ معین
(شَ فّ ) [ ع . ] (ص . ) هرچیز لطیف و نازک که از پشت آن چیزهای دیگر دیده شود.
دانشنامه آزاد فارسی
شفّاف (transparent)
جسمی که طیف نور مریی را از خود عبور می دهد. هرگاه عبور طیف نور مریی صورت گیرد، ولی تصویر حاصل واضح نباشد، جسم کدر یا نیمه شفاف است.
جسمی که طیف نور مریی را از خود عبور می دهد. هرگاه عبور طیف نور مریی صورت گیرد، ولی تصویر حاصل واضح نباشد، جسم کدر یا نیمه شفاف است.
wikijoo: شفاف
فرهنگ فارسی
هرچیزلطیف ونازک که اشیانمایان شود، بلوروشیشه
( صفت ) ۱ - هر چیز لطیف که پس از وی چیزهای دیگر را بتوان دید مانند آب آبگینه و بلور . ۲ - بسیار درخشان و تابان مانند بلور و امثال آن .
جمع شفیف
( صفت ) ۱ - هر چیز لطیف که پس از وی چیزهای دیگر را بتوان دید مانند آب آبگینه و بلور . ۲ - بسیار درخشان و تابان مانند بلور و امثال آن .
جمع شفیف
دانشنامه عمومی
بی رنگ - آرنگ
مترادف و متضاد
براق، روشن، زلال، متلالی، وهاج ≠ تیره، کدر
واژه نامه بختیاریکا
جِلا
کَه بِه دَر
کَه بِه دَر
فرهنگستان زبان و ادب
{transparent} [هنرهای تجسمی] دارای شفافیت
[علوم و فنّاوری غذا] ← شفاف سازی شده
[علوم و فنّاوری غذا] ← شفاف سازی شده
