معانی کلمه : شفا
لغت نامه دهخدا
شفا. [ ش َ ] (ع مص ) فروشدن آفتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
شفا. [ ش َ ] (ص ، اِ) روا و مشروع و جایز. و هر چیز جایز و روا و مشروع . (ناظم الاطباء).
شفا. [ ش ُ / ش ِ ] (اِ) ترکش و تیردان . || جعبه . (ناظم الاطباء) .
فرهنگ عمید
۱. بقیۀ ماه پیش از آنکه ناپدید شود.
۲. کنارۀ چیزی؛ لبۀ چیزی.
۱. تندرستی دادن؛ کسی را از بیماری رهانیدن؛ تندرست ساختن.
۲. بهبود و رهایی از مرض.
۳. [جمع: اَشفیة] دوا؛ دارو؛ درمان.
فرهنگ معین
(ش ) [ ع . شفاء ] ۱ - (مص ل . ) تندرستی یافتن پس از بیماری . ۲ - (اِمص . ) بهبودی ، تندرستی . ۳ - (اِ. ) درمان .
فرهنگ فارسی
کتابی است به زبان عربی تالیف ابن سینا در منطق الهیات و طبیعیات و آن از مهمترین کتب فلسفی اسلام است و در حکمت همان مقام را دارد که قانون در طب و مکرر بر آن شرح نوشته اند و مشروحترین آنها شرح صدرالدین شیرازی است .
۱ - ( مصدر ) بهبود یافتن از بیماری . ۲ - ( اسم ) بهبودی رهایی از مرض . ۳ - ( اسم ) دوا درمان جمع : اشفیه .
فرو شدن آفتاب
۱ - ( مصدر ) بهبود یافتن از بیماری . ۲ - ( اسم ) بهبودی رهایی از مرض . ۳ - ( اسم ) دوا درمان جمع : اشفیه .
فرو شدن آفتاب
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: ša(e)fā) (عربی) بهبود ، بهبود یافتن از بیماری ؛ (در اصطلاح عرفانی) از میان رفتن بیماری دل به سبب تابش انوار ملکوتی است.
مترادف و متضاد
التیام، بهبودی، بهی، تشفی، درمان، صحت، علاج، مداوا، معالجه
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بهبود، درمان
