معانی کلمه : شعیر
لغت نامه دهخدا
شعیر. [ ش َ ] (اِخ ) موضعی است به بلاد هذیل . (منتهی الارب ). || محله ای است به بغداد، از آن محله است شیخ عبدالکریم بن حسن بن علی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. = جو۱ jo[w]
۲. = شعیره
۳. واحد ملک، معادل یک شانزدهم دانگ.
۲. = شعیره
۳. واحد ملک، معادل یک شانزدهم دانگ.
فرهنگ معین
(شَ عِ ) [ ع . ] (اِ. ) جو.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:حبه
wikijoo: شعیر
فرهنگ فارسی
جو، واحدش شعیره
( اسم ) ۱ - جو . ۱ / ۳ - ۲ حبه . ۸ - ۳ خردل یا ۱ /۱۶ دانگ ( کردستان ) . ۴ - مقیاسی است برای آب ( زرند و ساوه ) .
( اسم ) ۱ - جو . ۱ / ۳ - ۲ حبه . ۸ - ۳ خردل یا ۱ /۱۶ دانگ ( کردستان ) . ۴ - مقیاسی است برای آب ( زرند و ساوه ) .
مترادف و متضاد
barley (اسم)
جو، شعیر
