معانی کلمه : شرطی
لغت نامه دهخدا
شرطی . [ ش ُ طا ] (ع اِ) مثل شرطی . رجوع به شرطی شود.
فرهنگ عمید
۱. مربوط به شرط.
۲. (ادبی ) در دستور زبان، جمله ای که در آن ادات شرط به کار رفته باشد.
۳. (منطق ) ویژگی قضیه یا امری که مقید به شرط باشد.
۲. (ادبی ) در دستور زبان، جمله ای که در آن ادات شرط به کار رفته باشد.
۳. (منطق ) ویژگی قضیه یا امری که مقید به شرط باشد.
فرهنگ معین
(شُ ) (ص نسب . اِمر. ) گروهی از برگزیدگان اعوان حاکمان و والیان ، ج . شرط
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - گروهی از برگزیدگان اعوان حاکمان و والیان جمع : شرط .
مثل شرطی
مثل شرطی
