شاغل. [غ ِ ] ( ع ص ) مشغول کننده. ( دهار ). در کار دارنده. ( منتهی الارب ). شغله به ؛ جعله مشغولاً فهو شاغل. ( اقرب الموارد ). ج ، شواغل. ( دهار ). || شغل شاغل ؛ مبالغة. تقول «انا فی شغل شاغل ». ( اقرب الموارد ). کارگران. در تأکید گویند. ( ناظم الاطباء ) : جهانیان بمهمات خویش مشغولندمرا به روی تو شغلیست از جهان شاغل.سعدی.|| مانع و بازدارنده. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : در میانه آن محاصره و مهم...
فرهنگ عمید
۱. دارای شغل، مشغول به کار. ۲. (اسم ) مانع: جهانیان به مهمّات خویش مشغول اند / مرا به روی تو شغلی ست از جهان شاغل (سعدی۲: ۶۵۴ ).
فرهنگ معین
(غِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - به کار وادارنده . ۲ - دارندة پیشه و کار.
فرهنگ فارسی
درکاررونده، بکاروادارنده، کاروپیشه داشتن ۱ - در کار دارنده به کار وادارنده . ۲ - بازدارنده مانع . ۳ - کار و پیشه ای که شخص را مشغول سازد جمع : شاغلین . یا شغل شاغل . کار و پیشه ای که شخص را مشغول سازد .