معانی کلمه : شاره
لغت نامه دهخدا
شاره . [ رَ ] (اِخ ) (کوه ...) در شمال غربی سبزوار آخر بلوک کراب است . (تاریخ بیهق ، شرح و توضیحات بهمنیار ص 338).
فرهنگ عمید
۱. حسن و جمال.
۲. هیئت.
۳. لباس.
۴. زینت.
۱. دستار بزرگ و نازک که مردان هندی دور سر میبندند: ◻︎ ز سر شارۀ هندوی برگرفت / برهنه شد و دست بر سر گرفت (فردوسی: ۵/۴۴۹).
۲. = ساری۳
فرهنگ معین
(رَ ) (اِ. ) دستار و چادر رنگین .
فرهنگ فارسی
دستاربزرگ ونازک که مردان هندی به سروزنان هندی، برسرمی اندازند، یاتن خودرامیپوشانند، ساری
( اسم ) ۱ - دستاری کهدر هندوستان مردان بر سر بندند . ۲ - چادری رنگین و نازک که بیشتر زنان هند بر سر اندازند و یا بر تن خود پچند ساره .
صورت یا نشان روی
( اسم ) ۱ - دستاری کهدر هندوستان مردان بر سر بندند . ۲ - چادری رنگین و نازک که بیشتر زنان هند بر سر اندازند و یا بر تن خود پچند ساره .
صورت یا نشان روی
دانشنامه عمومی
سیال
شاره (fluid) به موادی گفته می شود که جریان پیدا می کنند و شامل مایعات و گازها است.
گویش مازنی
از توابع جلال ازرک جنوبی بابل
منطقه ای بین راه الیمستان به شیرگاه
/shaare/ از توابع جلال ازرک جنوبی بابل & منطقه ای بین راه الیمستان به شیرگاه
فرهنگستان زبان و ادب
[مهندسی بسپار] ← سیال
{fluid} [فیزیک] حالت غیرجامد ماده که در آن اتم ها و مولکول ها نسبت به یکدیگر آزادانه در حرکت اند
{fluid} [فیزیک] حالت غیرجامد ماده که در آن اتم ها و مولکول ها نسبت به یکدیگر آزادانه در حرکت اند
