معانی کلمه : شار
لغت نامه دهخدا
شار. (اِخ ) حصاری است از حصارهای یمن در مخلاف (روستای ) جعفر. گویند از امکنه ٔ تهامه است . (معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
شاره۱#NAME?
ساری۱#NAME?
نوعی شمشاد که در جنگلهای شمالی ایران میروید.
۱. شهر.
۲. بنای بلند؛ عمارت عالی.
۳. راه فراخ؛ شاهراه.
عنوان عمومی پادشاهان غرجستان: ◻︎ «شار» غرجستان اگر یابد نسیم همتش / خاک آن بقعت کند چون زرّ مشتافشار شار (امیرمعزی: ۳۲۳).
فرهنگ معین
(اِ.) بنا، عمارت باشکوه .
(اِ.) غل و غشی که در طلا و نقره و چیزهای دیگر کنند.
(اِ.) 1 - شهر. 2 - کشور، مملکت : ایرانشار (ایرانشهر).
(اِ.) = شاره : پارچه ای به غایت نازک و رنگین که بیشتر زنان از آن لباس می کردند و نیز جامة فانوس می ساختند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
تعداد ذرات یا مقدار شارهای که در واحد زمان به واحد سطح برسد
( اسم ) ۱ - صدای فرو ریختن آب و شراب . ۲ - فرو ریختن آب و شراب . ۳ - رقص سماع .
شاری . مفرد شراه و شراه فرقه ای از خوارج را نامند .
شاری . مفرد شراه و شراه فرقه ای از خوارج را نامند .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
شمشاد
/shaar/ شمشاد
فرهنگ اسم ها
اسم: شار (پسر) (عربی)
معنی: عنوان عمومی پادشاهان غرجستان ( ناحیه ای در عربستان کنونی )
معنی: عنوان عمومی پادشاهان غرجستان ( ناحیه ای در عربستان کنونی )
مترادف و متضاد
شمشاد
flux (اسم)
ریزش، مد، گداز، سیل، اسهال، سیلان، شار، گداختگی، تغییرات پی درپی، خون ریزش
فرهنگستان زبان و ادب
{flux} [فیزیک] تعداد ذرات یا مقدار شاره ای که در واحد زمان به واحد سطح برسد
