معانی کلمه : سیستم
فرهنگ عمید
۱. مجموعه ای متشکل از عناصر مرتبط با یکدیگر که مسئول انجام کار خاصی هستند، دستگاه: سیستم گوارشی، سیستم بانکی.
۲. آنچه شکل، ساختار، و یا تجهیزات متفاوت یک وسیله را تعیین می کند: سیستم کامپیوتر.
۳. مجموعه ای از قواعد و اصول تثبیت شده: سیستم متری.
۴. قاعده، شیوه.
۲. آنچه شکل، ساختار، و یا تجهیزات متفاوت یک وسیله را تعیین می کند: سیستم کامپیوتر.
۳. مجموعه ای از قواعد و اصول تثبیت شده: سیستم متری.
۴. قاعده، شیوه.
فرهنگ معین
(تِ ) [ فر. ] (اِ. ) ۱ - روش ، طریقه . ۲ - دستگاه ، نظام . ۳ - مدل .
فرهنگ فارسی
اسلوب، قاعده، ترتیب، طریقه، نوع، سبک، شیوه، روش
( اسم ) ۱ - روش طریقه ترتیب قاعده . ۲ - دستگاه متری .
( اسم ) ۱ - روش طریقه ترتیب قاعده . ۲ - دستگاه متری .
دانشنامه عمومی
اصطلاحات
معنی اصطلاحات عامیانه و امروزی -> سیستم
هر چیز الکترونیکی که به هر وسیله ای سوار می شود
هر چیز الکترونیکی که به هر وسیله ای سوار می شود
مترادف و متضاد
۱. جهاز،
۲. دستگاه، نظام
۳. سامانه،
۴. روش، قاعده، اسلوب
system (اسم)
دستگاه، جهاز، ترتیب، نظم، رشته، سبک، سلسله، روش، منظومه، اسلوب، نظام، سیستم، همست، همستاد، قاعده رویه
