معانی کلمه : سی ام
لغت نامه دهخدا
سی ام . [ اُ ] (عدد ترتیبی ، ص نسبی ) در مرحله ٔ سی . سی امین . (فرهنگ فارسی معین ) : و چندان توقف نمود [ عبداﷲ عامر ] که جور را بستد در سال سی ام از هجرت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 116).
فرهنگ عمید
آن که یا آنچه در مرتبۀ سی واقع شده، سی امین.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( صفت ) در مرحله سی سی امین .
کوه سیام.کوهی است در نخشب که هاشم مقنع ماه خود را در چاهی جوار آن قرارداده بود.
کشوری در آسیای جنوبی در قسمت شبه جزیره هندوچین از شمال و مشرق به لائوس و کامبج محدود است و خود در شمال و مغرب بیرمانی قرار دارد و از جنوب به دریای چین جنوبی محدود میگردد
کوه سیام.کوهی است در نخشب که هاشم مقنع ماه خود را در چاهی جوار آن قرارداده بود.
کشوری در آسیای جنوبی در قسمت شبه جزیره هندوچین از شمال و مشرق به لائوس و کامبج محدود است و خود در شمال و مغرب بیرمانی قرار دارد و از جنوب به دریای چین جنوبی محدود میگردد
مترادف و متضاد
thirtieth ()
سی ام، سیامین
فرهنگستان زبان و ادب
{IDTS} [اعتیاد] ← سیاهۀ موقعیت های لغزش زا
