معانی کلمه : سگالش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چاره جویی، مشورت، رایزنی.
۲. اندیشه کردن.
۲. اندیشه کردن.
فرهنگ معین
(س لِ ) (اِمص . ) ۱ - اندیشه کردن ، چاره جویی . ۲ - اندیشة بد.
فرهنگ فارسی
سگالیدن
( اسم ) ۱ - اندیشه فکر . ۲ - اندیشه بد فکر بد .
( اسم ) ۱ - اندیشه فکر . ۲ - اندیشه بد فکر بد .
مترادف و متضاد
پنداشتن
چارهجویی
اندیشه، فکر
اندیشه بد کردن
چارهجویی کردن
خصومت ورزیدن، دشمنی کردن
۱. اندیشه، فکر
۲. چارهجویی
۳. اندیشه بد کردن
۴. پنداشتن
۵. خصومت ورزیدن، دشمنی کردن
۶. چارهجویی کردن
