معانی کلمه : سوک
لغت نامه دهخدا
سوک . [ س َ ] (ع مص ) مالیدن چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || مسواک کردن . (آنندراج ). مالیدن دندانهای خود را بمسواک . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
سوگ#NAME?
۱. سو؛ سوی؛ جانب.
۲. نزد.
۳. [عامیانه] کنار؛ گوشه.
خار خوشۀ گندم؛ سیخهای نازک و دراز که در خوشه جو یا گندم میروید؛ داسه: ◻︎ اندام دشمنان تو از تیر ناوکی / مانند سوک خوشهٴ جو باد آژده (شاکر: شاعران بیدیوان: ۴۹).
فرهنگ معین
(اِ.) 1 - مصیبت . 2 - غم ، اندوه .
(اِ.) 1 - سوی ، جانب . 2 - (عا.) گوشه .
(سُ) (اِ.) خارهای نازک و دراز که بر خوشه گندم یا جو می روید.
(اِ. ) ۱ - سوی ، جانب . ۲ - (عا. ) گوشه .
(سُ ) (اِ. ) خارهای نازک و دراز که بر خوشه گندم یا جو می روید.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - هر یک از سیخ های نازک و دراز خوشه جو یا گندم داسه . ۲ - خوشه گندم و جو .
دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
سوک
نبش کنج
۱گوشه زاویه ۲تپه
ابزاری که با آن نمونه ی محصول غلات را از کیسه در آورند
۱سبک ۲آرام ۳پشکل گوسفند – در سانسکریت ترپر tarra گفته شود
۱نام تپه ای در لفور سوادکوه ۲نوک و تیغه ی خیش – لبه ی تیز ...
مترادف و متضاد
نبش
کنج، گوشه، زاویه
سو، سمت، جانب، طرف
۱. کنج، گوشه، زاویه
۲. نبش
۳. سو، سمت، جانب، طرف
