معانی کلمه : سوف
لغت نامه دهخدا
سوف . [ س َ ] (ع مص ) بوی کردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِمص ) صبر. شکیبایی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سوف . [ س َ ] (اِ) امید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): فلان یقتات السوف ؛ فلان به امید زندگی میکند. (منتهی الارب ). || انتظار. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
نوعی ماهی که در دریای خزر صید می شود.
فرهنگ معین
(اِ. ) نوعی ماهی است .
فرهنگ فارسی
نوعی ازماهی که دربحرخزرصیدمیشود
نوعی ماهی است ماهی سوف . سپیدک . سوفار (۱ ) . ( اسم ) هر ظرفی که از گل پخته باشند مانند سبو و تغار .
حرف استقبال و مبنی بر فتح است و زمان آن درازتراز است و بیشتر در و عید بکار بورد و گاه در وعده بود امید انتظار
نوعی ماهی است ماهی سوف . سپیدک . سوفار (۱ ) . ( اسم ) هر ظرفی که از گل پخته باشند مانند سبو و تغار .
حرف استقبال و مبنی بر فتح است و زمان آن درازتراز است و بیشتر در و عید بکار بورد و گاه در وعده بود امید انتظار
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نوعی ماهی خزری
/soof/ نوعی ماهی خزری
