معانی کلمه : سواری
لغت نامه دهخدا
سواری . [ س َ ] (اِخ ) طایفه ای از قبیله ٔ بنی طرف قبایل عرب خوزستان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 92).
فرهنگ عمید
۱. سوار شدن، عمل سوار شدن بر مرکب.
۲. (صفت نسبی ) [مقابلِ باری] اسب و استر و هر مرکبی که بر آن سوار شوند.
۲. (صفت نسبی ) [مقابلِ باری] اسب و استر و هر مرکبی که بر آن سوار شوند.
فرهنگ معین
(س َ ) (اِمص . ) ۱ - سوار بودن .۲ - تسلط ، چیرگی . ۳ - اتومبیل های سبک ، اتومبیل های غیر از کامیون و باربری .
فرهنگ فارسی
وسیلۀ نقلیۀ موتوری، غیر از موتورسیکلت، با گنجایش حداکثر ده نفر، برای جابهجایی مسافر
( اسم ) جمع ساریه ابرهای شب .
طایفه از قبیله بنی طرف قبایل عرب خوزستان
طایفه از قبیله بنی طرف قبایل عرب خوزستان
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
ابر شب هنگام
اتومبیل شخصی، خودرو کوچک
۱. اتومبیل شخصی، خودرو کوچک
۲. ابر شب هنگام
واژه نامه بختیاریکا
دِر دها
فرهنگستان زبان و ادب
{passenger car} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] وسیلۀ نقلیۀ موتوری، غیر از موتورسیکلت، با گنجایش حداکثر ده نفر، برای جابه جایی مسافر
