سهمگین. [س َ ] ( ص مرکب ) خوفناک. ترسناک. ترس آور : یکی سهمگین کار دارم بزرگ کز آن خیره گردد دو چشم سترک.فردوسی.ز زابلستان رستم آید بجنگ زیانی بود سهمگین زین درنگ.فردوسی.تیر بر پیل آزماید تیغ بر شیر ژیان اینت مردانه سواری اینت مردی سهمگین.فرخی.همه جا یکی سهمگین چاه بودکه ژرفیش صد شاه رش راه بود.اسدی.ره درازت پیش است و سهمگین که در اوطعام و آب نشاید مگر ز علم و عمل.ناصرخسرو.نبودی در این سهمگین مرغز...
فرهنگ عمید
خوفناک، ترسناک، ترس دار، ترس آور: سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی / کمترین موج آسیاسنگ از کنارش درربودی (سعدی: ۱۲۲ ).