معانی کلمه : سلطان محمد
لغت نامه دهخدا
سلطان محمد. [ س ُ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) رجوع به محمد پادشاه دکنی شود.
سلطان محمد. [ س ُ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن ملکشاه سلجوقی . رجوع به محمدبن ملکشاه و سلجوقیان شود.
سلطان محمد. [ س ُ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) نام شش تن از پادشاهان آل عثمان است . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
نقاش و مذاهب ایرانی ( قر.۱٠ ه. ) وی معاصر با اواخر دوره سلطان حسین بایقرا و عهد شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب اول و استاد نقاشی پادشاه اخیر بود. وی مردی مبتکر و دارای تخیلی عجیب بود . گویند برای امیر علیشیر ساعتی بزرگ بساخت که در سر هر ساعت هیکلی از بالای آن بیرون می آمد و با چوبی که در دست داشت بتعداد ساعات گذشته ضرباتی بنقاره بالای ساعت مینواخت .
ابن ملکشاه سلجوقی
ابن ملکشاه سلجوقی
