معانی کلمه : سلسله جنبان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که گروهی را به طریقی تحریک و رهبری کند، باعث، محرک، سلسله جنباننده.
فرهنگ معین
( ~ . جُ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) محرک ، باعث .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - آنکه زنجیر را جنباند . ۲ - محرک باعث سبب وسیله . ۳ - عاصی طاغی .
مترادف و متضاد
باعث، بانی، محرک
پیشوا، رهبر، سرحلقه، سرخیل، قاید
