معانی کلمه : سلاسل
لغت نامه دهخدا
سلاسل . [ س َ س ِ ] (اِخ ) (غزوه ٔ ذات ...) از جنگهای حضرت رسول (ص ) که بسرکردگی عمروعاص رویداد. رجوع بهمین کلمه در لغت نامه شود.
سلاسل . [ س ُ س ِ ] (ع ص ) آب که آسان بگلو فرو شود. (مهذب الاسماء). ماء سلاسل ؛ آب شیرین و خوش و سرد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
سلسله#NAME?
= سلسله
فرهنگ معین
(سَ س ) [ ع . ] (اِ. ) جِ سلسله ، زنجیرها.
فرهنگ فارسی
زنجیرها، جمع سلسله
( اسم ) جمع سلسله زنجیرها .
غزوه ذات از جنگهای حضرت رسول ص که بسرکردگی عمر و عاص رویداد .
( اسم ) جمع سلسله زنجیرها .
غزوه ذات از جنگهای حضرت رسول ص که بسرکردگی عمر و عاص رویداد .
دانشنامه عمومی
به معنی اب گوارا و اسم یک مرد در گذشته اسم شهرستان سلسله بر گرفته از سلاسل است
مترادف و متضاد
۱. سلسلهها، زنجیرها
۲. دودمانها، خاندانها
