معانی کلمه : سفیه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نادان، بی خرد.
۲. بی حلم.
۳. بدخو.
۲. بی حلم.
۳. بدخو.
فرهنگ معین
(سَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - نادان . ۲ - احمق . ۳ - ابله .
فرهنگ فارسی
نادان، بی خرد، بی حلم، بدخو، سفائ جمع
( صفت ) ۱ - نادان بی اطلاع . ۲ - ابله احمق کم عقل جمع سفهائ .
( صفت ) ۱ - نادان بی اطلاع . ۲ - ابله احمق کم عقل جمع سفهائ .
مترادف و متضاد
ابله، احمق، بله، بیشعور، بیعقل، خل، کانا، کمخرد، کمشعور، کمعقل، کمهوش، کودن، نادان ≠ عاقل
