معانی کلمه : سفه
لغت نامه دهخدا
سفة. [ س ُف ْ ف َ ] (ع اِ) آوندی از برگ خرما مقدار زنبیل ، یا آوندی از برگ خرما. || یک مشت از پست . || موی بند زنان که بدان موی را پیوند کنند. || داروی کوفته ٔ بیخته ٔ معجون ناکرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. سبک عقل شدن، نادانی و بی خردی کردن.
۲. بدخویی و نابردباری کردن.
۲. بدخویی و نابردباری کردن.
فرهنگ معین
(سَ فَ ) [ ع . ] (اِمص . ) کم خردی .
فرهنگ فارسی
سبک عقل شدن، نادانی وبی خردی
( اسم ) ۱ - نادانی کم خردی . توضیح استعمال قوت فکری بود در آن چه واجب نبود یا زیاده بر مقدار واجب بود و آن در طرف افراط حکمت است . ۲ - بد خویی تند خویی . ۳ - گستاخی .
آوندی از برگ خرما مقدار زنبیل یا آوندی از برگ خرما .
( اسم ) ۱ - نادانی کم خردی . توضیح استعمال قوت فکری بود در آن چه واجب نبود یا زیاده بر مقدار واجب بود و آن در طرف افراط حکمت است . ۲ - بد خویی تند خویی . ۳ - گستاخی .
آوندی از برگ خرما مقدار زنبیل یا آوندی از برگ خرما .
گویش مازنی
مرتبه بار –دفعه
/safe/ مرتبه بار –دفعه & ایوان
مترادف و متضاد
ایوان
نادانی، کمخردی، بلاهت
