سغبه. [ س ُ ب َ ] ( ص ) چیزی چرب و روغنی. ( برهان ) ( آنندراج ). چیزی چرب. ( غیاث ). || فریفته و بازی داده شده. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غیاث ) : در زحیری ز سغبه ای گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش.سنایی.دل سغبه عشق تست با تن مستیزو اینک دل و تن تراست با من مستیز.خاقانی ( دیوان ص 721 ).بناگوش چوسیمت را جهانی سغبه شد لیکن از آن لذت کسی یابد که با سیم تو زر دارد.ابن الرشید غزنوی.و همگنان را سغبه و شیفته...
فرهنگ عمید
۱. فریب خورده و بازی داده شده، فریفته. ۲. مسخره: تن خویشتن سغبه دونان کنند / ز دشمن تحمل زبونان کنند (سعدی۱: ۱۳۱ ).
فرهنگ معین
(سُ بَ ) (ص . ) ۱ - فریب خورده . ۲ - مسخره . ۳ - گرسنگی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - فریفته بازی داده شده . ۲ - موجب سخریه مسخره .