معانی کلمه : سریر
لغت نامه دهخدا
سریر. [ س َ ] (اِخ )دهانه جویی است نزدیک جار که کشتی های حبشه که به مدینه آیند آنجا لنگر کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سریر. [ س َ ] (اِخ ) موضعی است به دیار بنی دارم و بنی کنانه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). جایگاهی در دیار بنی دارم در یمامه . (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
تخت پادشاهی، اورنگ.
فرهنگ معین
(سَ ) [ ع . ] (اِ. ) تخت ، تخت پادشاهی ، اریکه .
فرهنگ فارسی
تخت، تخت پاشاهی، اورنگ جمع
( اسم ) ۱ - تخت پادشاهی اورنگ . ۲ - تخت مسند جمع اسره سرر . یا سریر اعلی . تخت سلطنت . یا سریر فلک . بنات النعش .
مملکتی است میان بلاد آلان و باب الابواب و او را پادشاهی است بر سرخود و دینی و ملتی جداگانه .
( اسم ) ۱ - تخت پادشاهی اورنگ . ۲ - تخت مسند جمع اسره سرر . یا سریر اعلی . تخت سلطنت . یا سریر فلک . بنات النعش .
مملکتی است میان بلاد آلان و باب الابواب و او را پادشاهی است بر سرخود و دینی و ملتی جداگانه .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sarir) (عربی) (در قدیم) تخت پادشاهی ، اورنگ ؛ تخت ، مسند .
اسم: سریر (دختر) (عربی) (تلفظ: sarir) (فارسی: سَرير) (انگلیسی: sarir)
معنی: تخت پادشاهی، اورنگ، تخت، مسند
معنی: تخت پادشاهی، اورنگ، تخت، مسند
مترادف و متضاد
اریکه، اورنگ، تخت، مسند
siege (اسم)
احاطه، عرش، سریر
throne (اسم)
تخت، عرش، سریر، اورنگ
