معانی کلمه : سرگرای
لغت نامه دهخدا
سرگرای. [ س َ گ َ / گ ِ ] ( نف مرکب ) آنکه سرش بگردد. ( آنندراج ). || مجازاً سرکوب کننده. نابودکننده. آنچه قصد کوفتن یا انداختن سر کند :
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.رجوع به گرای شود.
چو من گرزه سرگرای آورم
سرانشان همه زیر پای آورم.رجوع به گرای شود.
فرهنگ عمید
۱. سرگراینده، سر پیچی کننده، سرکش، نافرمان.
۲. بی قرار، بی آرام.
۲. بی قرار، بی آرام.
فرهنگ معین
( ~ . گَ ) (ص فا. ) ۱ - بی قرار. ۲ - نافرمان .
فرهنگ فارسی
آنکه سرش بگردد . یا مجازا سر کوب کننده . نابود کننده .
