سرکوفته. [ س َ ت َ / ت ِ] ( ن مف مرکب ) که سر او را کوفته باشند : چون مار ز سوراخ برون آید و بی شک سرکوفته شد مار که بر رهگذر آمد.مجیر بیلقانی.سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم.سعدی.خشم ماری است که سرکوفته می باید داشت حرص موری است که در زیر زمین می باید.صائب. || نابود. مضمحل : سرکوفته و جگردریده موی از بن گوشها بریده.نظامی.و به تخصیص دهاقین از کثرت عوارض سرکوفته و پایمال شد. ( جهانگشای جوینی ).عذرش بن...
فرهنگ عمید
۱. سرکوبیده، سرکوب شده. ۲. جانوری که سرش را کوبیده و شکسته باشند: مار سرکوفته.